تبليغاتX
ایران روز - نيمه آشكار بهزاد نبوي1
بهزاد از همان ابتدا روحيات چريكي از خودش بروز مي‌داد و از طرف هم‌سن‌وسالانش به «چريك ني‌ني» معروف بود، چون آن‌چنان شصتش را مي‌مكيد كه دردش مي‌گرفت و وقتي كه دردش مي‌گرفت عصباني مي‌شد و نتيجه‌ي عصبانيتش هم اين بود كه شصتش را محكم‌تر مي‌مكيد(1) و اينها بود تا اين‌كه دندان‌هاي بهزاد يكي يكي شروع كردند به درآمدن و اين آغاز دوران خونيني در مبارزات چريكي بهزاد بود كه تا سال‌ها بعد ادامه پيدا كرد و باعث به وجود آمدن دردسرهاي زيادي براي خود بهزاد و اطرافيان و همشهريان و هموطنان و همنوعان او شد. البته آنچه كه هميشه براي بهزاد مهم بود، نفس مبارزه بود و بنابراين هر وقت كه نمي‌توانست از چنگ و دندانش استفاده لازم را در اين راه بكند، مي‌نشست به ناخن خوردن كه هم چنگ‌اش مشغول باشد و هم دندانش. اين‌كار، شبيه و بلكه عينا يك نوع حالت آمادگي رزمي است كه نيروهاي جنگي سعي مي‌كنند هميشه داشته باشند تا يك وقت غافلگير نشوند اما بهزاد كم‌كم به آن عادت كرد و اين عادت ناخن خوردن هيچوقت از سرش نيفتاد.

بعدها كه بهزاد بزرگ‌تر شد و به سنين نوجواني رسيد، متوجه شد كه هميشه نمي‌شود با ابزارآلات سنتي، مبارزه چريكي كرد و ناخن و دندان ديگر كافي نيستند؛ در نتيجه به ورزش رو آورد تا بتواند دخل دارودسته شعبان بي‌مخ را كه آن روزها سخت سرگرم تار ومار كردن مصدق و يارانش بودند را بياورد اما بعد كه متوجه شد مصدقي‌ها، چه آدم‌هايي هستند و چه افكاري دارند، موقتا از خواسته‌اش منصرف شد و تصميم گرفت همچنان ورزش كند و قوي شود اما فعلا كاري به كار شعبان و شعباني‌ها نداشته باشد تا وقتش برسد(2).

بهزاد همين‌جوري بزرگ‌تر و بزرگ‌تر مي‌شد و علاقه‌اش به قدرت و مبارزه بيشتر و بيشتر، تا اين‌كه اين شعر به گوشش خورد كه «توانا بود هر كه دانا بود» و بهزادِ باهوش فهميد كه زور با علم رابطه مستقيم دارد؛ در نتيجه شروع كرد به درس خواندن و علم جمع كردن.
آن زمان در ممالك مترقي آدم‌هاي محكوم به مرگ را با برق و صندلي الكتريكي به سزاي اعمالشان مي‌رساندند، بنابراين بهزاد تصميم گرفت در رشته‌اي مرتبط درس بخواند كه هم علمِ حسابي جمع كند و هم علمش در مواقع مقتضي مستقيما به درد خودش و جامعه بخورد و در نتيجه رشته برق را براي ادامه تحصيل انتخاب كرد!

البته او در اين زمان از روش‌هاي ملايم‌تري مثل پخش اعلاميه و شبنامه بر عليه حكومت وقت(3) استفاده مي‌كرد كه به همين خاطر در سال 39 براي اولين بار به همين خاطر به زندان افتاد و متأسفانه همانطور كه مي‌دانيد آدم وقتي يك بار به زندان افتاد، ديگر نمك‌گير مي‌شود و بهزاد هم به همين خاطر تا سال 57 هي مي‌رفت زندان و هي آزاد مي‌شد تا اين‌كه در بحبوحه انقلاب، انقلابيون به زور بهزاد را از زندان درآوردند و نگذاشتند برود آن تو. (البته بعد از مدت اندكي، بعضي از انقلابيون فهميدند كه چه اشتباهي كرده‌اند و سعي كردند با اتهامات متفاوتي مثل امضاي بيانيه الجزاير، بمب‌گذاري و ماجراي پتروپارس، بهزاد را دوباره بفرستند زندان، ولي افاقه نكرد!)

البته تا آن زمان، نبوي از دانشگاه پلي‌تكنيك فوق ليسانس الكترونيكش را هم گرفته بود و چون به خاطر سوابق مبارزاتي‌اش عليه حكومت، درارگان‌هاي دولتي ممنوع‌الاستخدام بود، به ناچار در يك شركت آمريكايي كار مي‌كرد(4).
او هميشه به دقت در كارها معروف بود و به اعتراف خودش، بعد از سي بار خواستگاري، توانست به خانواده همسر آينده‌اش شبيخون بزند و ازدواج كند.

از انقلاب تا انفجار
بهزاد هميشه عاشق كار تشكيلاتي و حزبي بود و به همين خاطر چند ثانيه بعد از آن‌كه انقلاب اسلامي در 22 بهمن سال 57 به پيروزي رسيد، كارهاي تشكيلاتي خودش را شروع كرد. اولين كار او بعد از مرتب كردن پيراهن بر روي شلوارش (كه آن زمان براي بعضي‌ها، از واجبات حزب‌اللهي‌گري محسوب مي‌شد!) عضويت در كميته مركزي انقلاب بود كه قاعدتا با اختلاف نظر و جنگ و دعواهاي زيادي همراه بود. بعدها بهزاد نبوي به عنوان عضو اولين شوراي سرپرستي صداوسيما هم انتخاب شد كه البته با فشارهاي بني‌صدر از آنجا اخراج شد. همانطور كه حدس زده‌ايد، منظور از بني‌صدر، همان بني‌صدري است كه به عنوان اولين رئيس‌جمهور ايران اسمش ثبت است و با بسياري از بزرگان انقلاب، مثل شهيد بهشتي چپ بود و طبيعتا وقتي يك نفر با آدم شيرين و خوش‌برخوردي مثل شهيد بهشتي دعوا داشته باشد، بايد چشم ديدن بهزادي كه شهيد بهشتي به حنظل يا «گياه تلخ» تشبيهش مي‌كرد را نداشته باشد و بني‌صدر استثنائا اين يك قاعده را رعايت مي‌كرد!

البته نبوي هم بيدي نبود كه با اين بادها بلرزد و هر وقت كه مي‌توانست حال بني‌صدر را اساسي مي‌گرفت. مثلا در ماجراي لايحه تاريخي «حذف عنوان فرمان همايوني» كه رئيس‌جمهور وقت(5) با هزار مكافات به مجلس فرستاده بود، بهزاد كه آن موقع در مجلس بود، علم مخالفت برداشت و چند نفري كه شاخص‌ترين آنان، احمد جنتي و ابوالقاسم خزعلي بودند هم زير علم نبوي جمع شدند كه البته افاقه نكرد و اكثر نماينده‌ها به آن رأي مثبت دادند. (اين احمد جنتي و ابوالقاسم خزعلي با احمد جنتي و ابوالقاسم خزعلي‌اي كه ما الان مي‌شناسيم، هيچ نسبتي ندارند، بلكه خودشان هستند!)

پيش از اين‌كه به بقيه ماجراهاي نبوي و بني‌صدر برسيم، بايد بگويم كه البته بهزاد جز كَل‌كَل با بني‌صدر، در آن دوره كارهاي ديگري هم داشت و يكي از كارهاي مهمش، فعاليت در سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي بود كه آن روزها، سخت مشغول تار و مار كردن مخالفان بود(6) و آنقدر با وجدان كاري اين كار را انجام مي‌داد كه فرياد اعتراض افرادي مثل مهدوي كني هم بلند شد.( سال‌ها بعد، دم‌دماي دوم خرداد سال 76، «عصر نو»، ارگان سازمان مجاهدين خطاب به آيت‌الله مهدوي كني نوشت: "شما كه آن روز به نيروهاي دلسوز و حزب‌اللهي به خاطر برخوردهاي خشن اعتراض مي‌كرديد، چرا حالا به «گروه فشار» اعتراض نمي‌كنيد؟!" كه اين نشان مي‌دهد فرق بين اين دو گروه به خاطر «زمان» است!)
يا مثلا در آخرين روزهاي شلوغي تهران به خاطر غيبت چند روزه آيت‌الله طالقاني و در زماني كه وي طي اعلاميه‌اي از تمام گروه‌ها خواسته بود از هرگونه تجمع يا تظاهرات اعتراض‌آميز در حمايت از ايشان پرهيز كنند، سازمان مجاهدين، يك تظاهرات اعتراض‌آميز در حمايت از طالقاني برگزار كرد. ( حكماي سلف به اين قبيل حمايت‌ها مي‌گويند: مهر به زور، عشق به چُمبه!)

آن سال‌ها آنقدر وضعيت داخلي و بين‌المللي كشور خوب و مطمئن بود كه بعضي از دانشجوهايي كه اتفاقا از دوستان و هم‌فكران بهزاد نبوي هم بودند، تصميم گرفتند سفارت آمريكا را فتح كنند و اين كار را هم به راحتي سر كشيدن يك ليوان آب انجام دادند. اول دولت موقت خيلي از اين كار عصباني شد و گفت، يا ولشان كنيد يا ما حكومت را ول مي‌كنيم و به قولشان هم وفا كردند. بعد دولت آمريكا خط و نشان كشيد كه اگر ديپلمات‌هاي ما(7) را آزاد نكنيد پدرتان را درمي‌آوريم اما پدر خودشان در صحراي طبس درآمد. بعد سازمان‌هاي بين‌المللي پادرمياني كردند... خلاصه هيچ كدام افاقه نكرد و دانشجوان هم جاسوس‌ها(8) را آزاد نكردند كه نكردند. اما با گران شدن اجناس و به خصوص مواد خوراكي، كم‌كم احساس شد كه نگهداري از اين جاسوس‌ها علاوه بر مختصر عواقب بين‌المللي مثل توقيف تمام دارايي‌هاي ايران در آمريكا، يك معضل بزرگي را براي دانشجويان ايجاد مي‌كند و آن هزينه سنگين تهيه خورد و خوراك و پوشاك براي جاسوسان آمريكايي است. اين است كه گفتند مگر اينجا هتل است؟ بفرستيم اين انگل‌هاي آمريكايي را بروند رد كارشان تا خودمان هم به كار و زندگي‌مان برسيم. ( به خصوص اين عقيده را برادر ميردامادي و خواهر ابتكار ـ ملقب به خواهر مري ـ داشتند كه جدي جدي مي‌خواستند بروند سر خانه و زندگي‌شان!)

كار كه به اينجا رسيد، خيلي‌ها دلشان براي كار و زندگي دانشجوهايي كه علاف لانه جاسوسي و جاسوس‌هاي آنجا شده بودند، سوخت و گفتند، بله... بگذاريد اين جاسوس‌ها بروند دنبال كارشان. اما بعضي‌ها مثل شهيد رجايي و بهزاد نبوي عقيده داشتند كه هيچ كجاي دنيا نمي‌گذارند جاسوس‌ها بروند دنبال كارشان و اينها بايد محاكمه شوند، اما گويا بعضي‌ها كه تا چند ماه قبل عقيده داشتند گروگان‌ها جاسوس هستند و مستحق اعدام، كشف كردند كه آن بدبخت‌ها آن‌قدرها هم جاسوس نيستند و اگر هم باشند، بالاخره «ديپلمات» هستند... و خلاصه اينطوري‌ها بود كه قرار شد طرف‌هاي ايراني و آمريكايي بروند الجزاير و مسئله گروگان‌ها و دارايي‌هاي بلوكه‌شده ايران را يك جوري حل‌وفصل كنند. اما از آنجا كه ممكن بود آمريكايي‌ها فكر كنند اين كار ايراني‌ها به منزله فراموشي گذشته و نوعي لبخند دوستانه به آنهاست، از سوي شهيد رجايي كسي انتخاب شد كه حتي لبخندهاي دوستانه‌اش را هم با دعوا مرافعه تقديم مي‌كرد، چه رسد به امضاي قرارداد!

در نتيجه بهزاد مسئول مستقيم پرونده شد، اما بعد از امضا و حل‌وفصل ماجرا، بني‌صدر، عليه شهيد رجايي و بهزاد نبوي به خاطر عمل نكردن به مصوبه مجلس در اين خصوص اعلام جرم كرد كه البته از اين مطلب مي‌توان نتيجه گرفت كه گويا حمايت مجلس از بني‌صدر در جريان لايحه حذف عنوان فرمان همايوني، رئيس‌جمهور را به اين توهم انداخته بود كه مجلس با اوست و از طريق اين شكايت هم مي‌خواسته حال رجايي و نبوي را بگيرد و هم براي مجلسي‌ها خودشيريني كند. والا كدام رئيس‌جمهور عاقلي مي‌آيد به نفع مجلس از نخست‌وزير خودش شكايت ‌كند؟!

بهزاد هم در عوض بني‌صدر را نفرين كرد و از خدا خواست كه اين نامرد را ببرد جهنم و طولي نكشيد كه بني‌صدر با ظاهري نامردانه در فرانسه ظاهر شد!

بعد از انتخاب شهيد رجايي به رياست جمهوري، بهزاد نبوي وزير مشاور شد(9) و خدمات زيادي را به شهيد رجايي و دولت ايشان ارائه داد. يكي از اين خدمات ويژه، همراهي رئيس‌جمهور در مسافرت به مقر سازمان ملل بود. در اين سفر بهزاد تصميم گرفت اندكي در هواپيما بخوابد و عدل روي همان تختي خوابيد كه رئيس‌جمهور كتش را آنجا گذاشته بود و در نتيجه رئيس‌جمهور ايران با يك كت كاملا چروك به پاويون رفت و وقتي خبرگزاري‌هاي مهم جهان تصوير رييس‌جمهور مردمي ايران را با كت چروك مخابره كردند، مردم دنيا با ديدن سر و لباس شهيد رجايي فكر كردند كه مردم ايران هم مطابق آخرين مد فرانسه لباس چروك مي‌پوشند!
اين يكي از خدماتي بود كه بهزاد به خود رئيس دولت ارائه داده بود، اما او به اعضاي هيأت دولت هم خدمات ويژه‌اي ارائه مي‌كرد كه از آن جمله اصرار و عاقبت تصويب كاهش حقوق وزيران از بيست هزار تومان به هفت هزار تومان در ماه بود.
متأسفانه يا خوشبختانه، خدمات نبوي به دولت، محدود نماند و به ملت هم كشيده شد: او سرپرست ستاد بسيج اقتصادي و طراح اصلي سيستم كوپن هم بود!


با اين تفاصيل كاملا بديهي بود كه خيلي‌ها دوست داشته باشند سر به تن بهزاد نبوي نباشد و شايد به همين خاطر بود كه بعد از حادثه انفجار دفتر نخست‌وزيري، بعضي انگشت‌هاي بعضي دست‌هاي بعضي افراد، براي نشان دادن عامل حادثه به سوي بهزاد نشانه برود و اي بسا كه اگر دخالت مستقيم رهبر نبود، يك كاري دست آقا بهزاد داده مي‌شد.

بهزاد، جنگ، كوپن
در دولت بعدي گزينه جدي براي پست نخست‌وزيري، علي‌اكبر ولايتي بود كه چپ‌هاي انقلابي گفتند مگر از روي نعش ما رد شويد كه ولايتيِ راستي(10) رئيس‌‌جمهور شود و در نتيجه ميرحسين موسوي نخست‌وزير شد و قرار شد يك وزارت مناسب را هم بدهند به بهزاد نبوي كه احتمالا به خاطر اخلاق سرد و سنگين و برخوردهاي بولدوزري بهزاد نبوي، وزارت صنايع سنگين به او رسيد(11). اما مشكل اينجا بود كه بهزاد، چشم ديدن بعضي از وزراي راستي كابينه را نداشت و حاضر نمي‌شد پشت ميزي بنشيند كه كسي مثل حبيب‌الله عسگراولادي هم پشت همان ميز بنشيند و كوتاه بيا هم نبود. اما بالاخره با تدبير بزرگان، اين مشكل عظيم هم حل شد و دوران فعاليت و نقش‌آفريني بهزاد در اولين دولت باثبات اولين جمهوري اسلامي ايران شروع شد.
او در دوران وزارتش سوار اتوبوس مي‌شد، در دفتر منشي‌هاي وزير مي‌نشست، با كارمندان غذا مي‌خورد و البته هميشه پيراهنش بر روي شلوارش بود. نبوي اشخاصي مثل كرباسيان، فائقي، باقريان و حاجي را به وزارت صنايع برد، ماشين‌آلات تالبوت را براي رونق داخلي سازي خودرو از خارج وارد كرد و البته از حاميان پروپاقرص محسن نوربخش، رئيس كل بانك مركزي بود(12).

همچنين بهزاد نبوي اولين سرپرست شوراي اقتصادي كشور بود كه اين شورا تصميم به سهميه‌بندي سوخت گرفت و بالا بردن قيمت برق به صورت پلكاني هم از ابداعات همين شورا بود.
برنامه پنج ساله اول اقتصادي هم در همان دوران از سوي آنها تدوين شد و از طرف دولت به مجلس فرستاده شد و مجلس هم يك كار دقيق بلند‌مدت روي آن انجام داد. اين كار آنقدر بلند مدت و دقيق بود كه تا 6 سال بعد، دولت بر اساس همان برنامه 5 ساله كار مي‌كرد بدون آنكه هيچ جوابي از مجلس در مورد آن آمده باشد!


در سال‌هاي مياني دهه 60، قيمت نفت آنچنان كاهش يافت كه درآمد ارزي كشور به هفت ميليارد دلار رسيد كه سه ميليارد آن مستقيما براي جنگ هزينه مي‌شد سه ميليارد دلار براي تهيه كالاهاي كوپني خرج مي‌شد و يك ميليارد دلار هم براي باقي مسائل كشور كنار گذاشته مي‌شد (كه غالبا قبل از رسيدن به كنار، خرج شده‌بود!)

در سال پاياني جنگ، بهزاد نبوي به سمت معاون لجستيكي فرماندهي كل قوا منصوب شد و هم‌زمان وزير صنايع سنگين هم بود، با اين اوصاف بهزاد همچنان در هر دو سمت مته معروفش را به هر خشخاشي كه مي‌يافت مي‌گذاشت. خوشبختانه پيش از اين‌كه در اثر تماس زياد با خشخاش‌ها، بهزاد معتاد شود، جنگ تمام شد و دولت بعدي روي كار آمد و چپ‌ها كم‌كم كنار گذاشته شدند و دستشان از مته و خشخاش كوتاه شد...
(ادامه دارد)

-----------------------------------
پا‌نوشت‌ها:
1ـ فلاسفه به اين‌كار مي‌گويند «دور» كه باطل است اما متأسفانه نه چريك‌ها و نه ني‌ني‌ها هيچ‌كدام از فلسفه چندان چيزي نمي‌دانند.
2ـ بهزاد نبودي، هنوز بعد از 64 سال عمر دارد ورزش مي‌كند. معلوم نيست هنوز وقتش نرسيده يا بهزاد معتاد به ورزش شده است.
3ـ تا آنجايي كه من مي‌دانم، آدم‌هاي زيادي در طول تاريخ و با مليت‌هاي متفاوت عليه «حكومت وقت» فعاليت مي‌كرده‌اند. معلوم نيست اين «وقت» چه اعجوبه‌اي بوده كه اين همه حكومت را مي‌چرخانده!
4ـ خّب كه چي؟! پانويس ندارد.
5ـ درست معلوم نيست كه اين رئيس‌جمهور وقت با آن حكومت وقتي كه ذكرش رفت، نسبتي دارد يا خير؟
6ـ حالا مخالفان انقلاب يا مخالفان سازمان، براي برادران فرق چنداني نمي‌كرد.
7ـ آن زمان آمريكايي‌ها فكر مي‌كردند كه نام كساني كه در سفارتخانه‌هاي آمريكا كار مي‌كنند، «ديپلمات» است و بسياري از ايراني‌ها مطمئن بودند كه آنان «جاسوس» هستند. اين يكي از موارد «اصالت تسميه» است كه برخي حكماي سلف به آن اعتقاد داشتند.
8ـ ر.ك. پانويس شماره 7
9ـ اين وزير مشاور هم از آن وزارت‌هاي زيرخاكي است كه الان همسنگ ‌لوحه‌هاي گلي تخت‌جمشيد ارزش دارد! ولي به هر حال واقعيت اين است كه بهزاد وزير مشاور بوده و حتما «وزارت مشاورت» را راه مي‌برده است.
10ـ كاملا معلوم نيست كه اين راستي‌ستيزي چپ‌ها و به خصوص سازمان مجاهدين انقلاب، به مشكلات آنان با آيت‌الله راستي كاشاني – اولين نماينده ولي‌فقيه در سازمان مجاهدين انقلاب- ربطي داشت يا نه.
11ـ اسامي بعضي از چپ‌ها در آن زمان را بخوانيد: گنابادي، سلامتي، نجفي و نوربخش.اگر هنوز شاخ درنياورده‌ايد، اسم يكي ديگر از كساني كه بهزاد نبوي به وزارت صنايع آورد و از او حمايت ويژه مي‌كرد را بخوانيد: «محسن سازگارا»!
12- اين راستي با آن آيت‌الله راستي كه بهزاد زعامتش را در سازمان مجاهدين قبول نداشت، هيچ ارتباطي ندارد؛ هرچند خطوط فكري‌شان بي‌شباهت نيست.

tekenfrom BAZTAB

+ نوشته شده توسط حمیدرضا وهاب زاده Iranrooz.ir در 85/05/11 و ساعت 0:13 AM |

All Rights Reserved 2005-2010 © www.IranRooz.ir

www.VahabZadeh.ir