
از 14 ماه پیش تاکنون، او هیچ حقوقی نگرفته است. پلیس و ماموران آتش نشانی، پیش از آنکه او خودش را بکشد به محل رسیدند و با مشغول کردن او، توانستند او را بگیرند و نجات دهند... .
این، اما، ظاهر ماجراست. مرد، هر چند در روز یازدهم اسفند، از خطر سقوط نجات پیدا کرد ولی واقعیت زجرآور این است که او، از مدت ها پیش سقوط کرده است؛ نه فقط او، بلکه بسیاری دیگر که زیر بار هزینه های سنگین زندگی، کمرشان شکسته است و بسیاری از آنها، آرام و بی سروصدا و البته، مظلومانه می میرند و صدای خرد شدن استخوان هایشان را فقط خودشان می شنوند، فقط خودشان و نه سیاست بازانی که این روزها در اندیشه شعارهای تبلیغی برای پوسترهایشان هستند و نه دولتمردانی که قرار بود پول نفت را عادلانه و مهرورزانه بر سر سفره های مردم بیاورند و نه حتی نمایندگان مردم، آنان که سالهاست در خانه ملت جا خوش کرده اند و به نطق های پیش از دستورشان دلخوش اند! خیلی ها از فقر و نداری و در حالی که بر دریایی از معادن گرانبها و در حالی که نفت شان را 100 دلار می فروشند، خود را کشته اند، بیش از آنها، بسیار بوده اند و هستند که به "جرم نداشتن پول" (و چه جرم وحشتناکی) مرده اند، چون پول پزشک، پول بیمارستان، پول دارو، پول تغذیه مناسب و ... نداشته اند؛ مرگ اینان را البته هیچکس خبردار نشده است، واقعا چه اهمیتی دارد که یک فرد فقیر بمیرد؟! در گواهی فوت آنها هم قید نشده است که علت مرگشان فقر بوده است، بی کفایتی مدیران جامعه بوده است و بی تدبیری نمایندگان مردم .
بنابراین طبیعی است که آنقدر پول نداشته باشد که مدام برای معالجه چشمانش از شهرستان به تهران بیاید و هزینه ویزیت و داروهای گرانقیمت را بپردازد.
تمام حقوقی او که دریافت می کند برغم آنکه بیمه نیز هست، کفاف معالجه اش را نمی کند و درست به همین دلیل در حال نابینا شدن هست و البته تا همین امروز، یکی از چشمانش به طور کامل نابینا شده است و معلوم نیست چند ماه از سال آینده خواهد توانست تنها فرزندش را ببیند!
آیا نمی دانند که یک پیرزن تنها و بی خانمان و مستاجر با مقرری 25 هزار تومان کمیته امداد، نمی تواند زندگی کند؟ آیا نمی دانند اگر یک کارمند نیاز به عمل جراحی سنگین داشته باشد حتی اگر از آن دفترچه های بیمه کذایی نیز داشته باشد، باید تمام دارو ندارش را (اگر داشته باشد) بفروشد تا بتواند از عهده هزینه های بیمارستای برآید وگرنه به سادگی آب خوردن راهی گورستان می شود و چند مراسم هفت و چهل و سالگرد و تمام؟!
آیا آقایان نمی دانند که اگر یک زوج جوان هر دو کار کنند و همه آنچه دریافت می کنند را به طور کامل پس انداز کنند دهها سال طول می کشد که بتوانند خانه ای بخرند و ای بسا فقط بتوانند به خانه آخرت برسند؟
البته آنها که یادشان نمی آید آخرین بار کی به سوپرمارکت رفته اند تا یک قالب صابون با بسته ماکارونی بخرند و مقایسه ای بین دیروز و امروز داشته باشند. برای آنها، حتی سوار شدن به تاکسی یا له شدن در اتوبوس نیز به خاطره ای دوردست تبدیل شده است و قطعا نمی دانند که مردم آنقدر در فشار هستند که بر سر یک اختلاف 50 تومانی در تاکسی ها با یکدیگر دعوا می کنند و چه کنند این قوم تحت فشارهای اقتصادی طاقت فرسا و کمر شکن و آدم پیرکن؟!
آیا جز این است که وقتی امور مهم را به نام انسان های کوچک و بی تجربه حکم می زنند ، نتیجه همین می شود که هست؟
آیا جز این است که وقتی سخن متخصصان به کنج عزلت می رود و نظرگاه کم سوادان بر کرسی می نشیند، جامعه دچار فقر و فلاکت می شود؟
آیا جز این است که وقتی منتقدان له می شوند و مداحان بر صدر می نشینند و قدر می بینند، صدای مظلومان در هیاهوی تمجیدها و تملق ها گم می شود و مجریان اداره کشور، چنان شیفته خود می شوند که فکر می کنند صاحب معجزاتی بس شگرف شده و مردم را به نان و نوا رسانده اند و هیچ دردی در جامعه باقی نمانده جز غم تاریخی فلسطینیان و هیچ رسالتی برایشان باقی نمانده جز نابودی فوری غرب!
هشدار که این نجابت و صبوری و بی نوایی فریب تان ندهد که "الملک یبقی مع الکفر و لایبقی مع الظلم." مصطفی بدرالسادات عصرایران