اما امروز ما مسلمانان در موقعيتي متفاوت از ديروز قرار گرفته ايم و با چالش هاي تازه¬اي روبرو هستيم كه راه حلهاي تازه اي را مي طلبد.
تسليم شدن در برابر واقعيّتِ ناگوار، به همان اندازه فاجعه آميز است كه نديدن واقعيت ها و گرفتار شدن در اوهام باطل؛ و اين هر دو گرهِ مشكلات را كورتر خواهد كرد.
امروز قريب 5/1 ميليارد مسلمان در جهان حضور دارند كه حدود 60% آنها در سرزمين هايي با حكومت هايي از جنس خودشان زندگي مي كنند، و مجموعاً جهان اسلام را تشكيل مي دهند. بزرگترين منابع سرشار انساني و مادّي در اين كشورها قرار دارد و قلب جهان اسلام كه در واقع قلب همة جهان است، يعني خاورميانه هم به لحاظ موقعيّت بي نظير جغرافياي سياسي و جغرافياي راهبردي و هم به لحاظ نيروي كار ارزان و منابع سرشار طبيعي و بازار وسيع مصرف، همواره مورد نظر و نيز استيلاي استعمار در اشكال مختلف آن بوده و هست.
پديد آمدن يك نظام غربي - ولي از نوع نژاد پرست و فاشيستي آن- در خاورميانه نيم قرن است كه جهان اسلام را گرفتار وحشت و عدم اطمينان و امنيّت كرده است و در نتيجه همة منابع و امكاناتي كه مي بايست در جهت پيشرفت و جبران عقب ماندگيهاي سياسي، اجتماعي، اقتصادي و علمي به كار رود، صرف تهيه و تدارك امكاناتي مي شود كه گرچه نمي تواند خطر را از منطقه دور كند، ولي باعث رونق مراكز توليد اقتصادي، نظامي و سياسي غرب مي شود و قدرتمندان جهان نيز مي كوشند تا با حفظ عدم تعادل قوا در منطقه، كشورهاي اسلامي را همچنان در حالت ترس و فرودستي نگاه دارند و با استفاده از اين وضعيت امتيازات بيشتري بگيرند.
دامن زدن به اختلافات، ايجاد ترس نابجا از يكديگر در كشورهاي منطقه و جهان اسلام، جدا نگه داشتن آنها از همديگر و حتي رويارو قرار دادن آنها نيز شگرد ديگري است كه همة توان جهان اسلام را مي گيرد و آن را از تحول و پيشرفت باز مي دارد.
نمونة تلخ و فاجعه بار آن را در مدت ده سال به صورت دو تهاجمِ وسيع رژيمِ سابق عراق به ايران و جنگ هشت ساله و نيز اشغال كويت و جنايات آن رژيم در اين كشور ديديم.
دامن زدن به اختلافات قومي و مذهبي در درون اين كشورها با استفاده از تعصّبات نابجا و ظاهرپرستي¬ها در خصوص جنگ مذهبي و فرقه¬اي نيروهايي را روياروي هم قرار مي¬دهد كه همگي بايد دست در دست هم، براي بازگرداندن عزّت و اقتدار پيشين و پيشرفت و توسعة كشورهايشان و يافتن جايگاه بالاتر در عرصة جهاني تلاش كنند و بدينسان نيروي خلاق و سازنده، بدل به نيروي مخرّب و تشديد كنندة عقب ماندگي شود.
از سوي ديگر پيشرفت هاي شگفت¬انگيز علمي و مادي غرب كه شتاب سرسام¬زده اي گرفته است روز به روز فاصله آنها را با كشورهاي ما بيشتر مي كند.
ايجاد نهادها و كنوانسيونهایي كه منافع قدرتهاي بزرگ را منافع همة بشریت به حساب مي آورند یا با به کارگيري سازمانها و نهاد هایي كه با هدف ايجاد صلح و عدالت و مبارزه با جهل و فقر بوجود آمده اند، به عنوان ابزاري در دست قدرتهاي برتر در عرصة بين المللي مشكل را براي كشورهاي جنوب بيشتر مي كند.
يكي از آثار طبيعي اين وضعيت، رشد روزافزون گونه¬اي افراط¬گرایي و راديكاليسم و تندروي در گوشه گوشة جهان، از جمله در دنياي اسلام است. رويش نيروهاي مخرّبي كه با تكيه بر ظواهر اسلامي بذر نفرت نسبت به غرب، و بلكه هرگونه انديشة پيشرفت و ترقّي را مي پراكنند، منشاء بسياري از مشكلات در عرصة جهاني و حتّي درگيريهاي خونين در درون كشورهاي جنوب از جمله كشورهاي مسلمان مي شود.
اين در حالي است كه جهان اسلام علاوه بر امكانات بالقوة بي¬نظير مادّي و طبيعي، به لحاظ معنوی و خاطرة تاريخي نيز داراي سرمايه¬اي بي بديل است و خود را در آیينه تاريخ مي نگرد كه چگونه روز و روزگاري منشاء توليد دانش و ثروت و صدور آن به اكناف عالم معمور و بسط فرهنگ و تمدّن خود در سراسر جهان بوده است و حتّي غرب امروز را در تمدّن و پيشرفت خود و گذر از قرون وسطي به جهان مدرن وامدار خود كرده است.
در چنين وضعيتي انديشيدن به حال و روز خود و امكانات موجود و خلق امكانات تازه و بهره گيري درست از آنها در يافتن اسباب حضور نيرومند و با عزّت در عرصة حيات جهاني، از ضرورتهاي زندگي ما، بخصوص رسالت انديشمندان روشن بين و مصلحان در جهان اسلام است.
در اينجا بگذاريد از ميان همة عوامل مؤثر در پيدایي مشكلات امروز جوامع اسلامي به دو عامل ويرانگر اشاره كنم كه عبارتند از استبداد داخلی و استعمار خارجي كه به صورتهاي گوناگون كم و بيش همة كشورها و ملّتهاي ما را تحت تأثير منفي خود قرار داده است و به ويژه در يك قرن گذشته، پيوستگي ميان استبداد و استعمار عامل مضاعف نگون¬بختي ما بوده است، چرا كه نيروي مستبد كه پايگاهي در ميان جامعه و مردم نداشته است، براي حفظ و گسترش قدرت خود به قدرت بيروني متّكي مي¬شده است و دیالکتیک استبداد - استعمار روند مشكل سازي را عميق تر و فاجعه¬بارتر كرده است.
راه حل چيست؟
بيش از يكصد سال است كه دردآشنايان و روشنفكران و مصلحان در جهانِ اسلام، هركدام از زاويه¬اي به مشكل نظاره كرده¬اند و هركدام نيز به تناسب ديد و دانش خود راه¬حلي را پيشنهاد نموده¬اند كه متأسفانه نتوانسته است تأثيری تعيين كننده در تغيير روند انحطاط داشته باشد و درد ما را از ريشه درمان كند.
يك قرن است كه جهان اسلام انواع ايسم را آزموده است و نيز مدتها است كه انگارة باطل غرب¬گرايانی كه پيشنهاد بركندن جامة سنت از اندام جامعه را داده اند و فتواي غربي شدن در ظاهر و باطن را صادر كرده اند، در عمل با شكستِ كامل روبرو شده است. جز اينكه روز به روز خودِ آنان در ميان ملتهايي كه هويّتشان و عُمق فرهنگشان ديني است تنهاتر شده و لاجرم در انزوا جان داده اند يا به ناچار از درِ سازش با بدترين شكلِ حكومتهاي مستبد درآمده¬اند يا به سوي نوعي راديكاليسم روي آورده¬اند. اگر استبداد و استعمار در همة وجوه فرهنگي، سياسي، اقتصادي و اجتماعي آن دردِ بزرگِ تاريخي ما است، رهایي از آن از جمله در گرو امور زير است.
1- يافتن راههايي براي تبديل نظامهاي استبدادي با هر نام و نشان به نظامهاي مردمي. زيرا امروز هيچ راهِ ديگري جز پذيرش مردم سالاري در جامعه وجود ندارد و بدیلِ مردم¬سالاري، چيزي جز خود كامگي، وابستگي و نظامهایي كه در آن انسان تحقير مي شود نخواهد بود.
اين تحولِ بنيادين، نيازمند پرورش جانها و تربيت جامعه و آماده كردن آن براي پذيرایي از معيارهاي نظام مردم سالاري است و تا وقتی که جامعه با شرایط مردم سالاری خو نگیرد، يا از مردم سالاري خبري نخواهد بود، يا اگر پديد آید پايدار نخواهد ماند و به سرعت به سوي نظامهاي مستبد و ضد مردمي ميل خواهد كرد.
2- پرورش روحية اتكاء به خود و پذيرش اين واقعيت كه هيچ بيگانه¬اي نه مي خواهد و نه مي تواند ما را از عقب ماندگي و وابستگي نجات دهد. انديشة استقلال و نفي حاكميّت بيگانه يا حاكميّتهاي وابسته به بيگانه بايد در متن وجدان مسلمانان بيدار شود.
3- تبديل توان و سرماية بالقوه، به قدرت بالفعل. این كار جز در ساية تصاحب دانش و تكنولوژي و بالابردن قدرت توليد و آماده شدن براي رقابتِ سازنده درعرصه حيات اقتصادي و سياسي جهان بدست نخواهد آمد.
4- اين فرايندِ تحوّل درصورتي كارساز است كه با پايه و ماية هويتِ تاريخي و فرهنگي ملّتهاي ما سازگار باشد. زيرا هيچ تحوّلي جز برپاية هويّت و سنّت امكان پذير نيست.
5- احترام به سنّت و اهتمام به آن به هيچ وجه نبايد به معني تسليم شدن در برابر عادتهاي ذهني و هنجارهایي باشد كه طي قرون شكل گرفته اند و عمدتاً، به¬تناسب زمان و مكان و شرايطي غير از امروز پديد آمده و قوام يافته اند.
قومي مي تواند شاهد تحول باشد كه قدرت تفكيك ميان مايه هاي اصلي سنت با شكلها و صورتهاي آن را داشته باشد و توان و جسارت بازسازي و نوسازي سنت را به تناسب روز و روزگار خود بيابد.
امروز اگر يكي از عمده ترين وجوه اشتراك همة ما اسلام عزيز است، مطمئن باشيم كه در جهان اسلام هيچ تحوّلي جز در اثر انس و آشنايي و آشتي با اسلام به سرانجام نمي¬رسد. اما در نظر داشته باشيم كه اسلامي مي تواند نجات بخش باشد كه با معيارهاي زندگي امروز و مايه¬هاي اقتدار و عظمت سازگار باشد و مايه¬هاي اقتدار و عزّت جز با پذيرش مردم سالاري، حضور و مشاركت آگاهانه و آزادانة مردم در ايجاد و هدايت نظامِ سياسي و اجتماعي بدست نخواهد آمد. بايد بپذيريم كه هر حكومتي قدرت متمركزي است كه واقعيّت و مشروعيّت خود را از قدرت منتشر يعني مردم مي گيرد و در نتيجه نه مالك رقاب ملّت و جامعه كه خدمتگزار و مسؤول در برابر آن است. چنين حكومت و نظامي است كه مي¬تواند زمينه¬ساز رشد علمي، فكري، سياسي، اقتصادي و علمي و تكنولوژي در جامعه گردد.
و تذكّرِ اين نكته را لازم مي دانم كه با تأكيد بر آموزشهاي اصيلِ اسلامي كه امّت را دعوت به كسب قدرت كرده است، برخلاف آنچه در تاريخ رخ داده است و امروز هم رايج است، اين قدرت نه براي استيلاي بر ديگران و تجاوز به آنان كه براي دفاع از اخلاق، عدالت، معنويت و برخورداري همة بشريت به كار خواهد رفت.
ما با مراجعه به منابع اصلي فكر و بينش اسلامي نيازمند فهمي از اسلام هستيم كه در عين اهتمام به بندگی خدا و نفی بندگی برای غیرخدا و معنويت و اخلاق، به حرمت انسان - هر كس و هر جایی که باشد- ، به عدالت - چه در درون جامعه اسلامي و چه در در عرصه جهاني- و به صلح و امنيّت براي همه بيانديشد. با چنين ديدي است كه مي توانيم از سطح بسياري از ظواهر بگذاريم و به روح اسلام برسيم كه از جمله در حكومتهاي صدرِ اسلام و تا پيش از تبديل آن به امپراطوري خودكامه، تا حدود زيادي در عرصة حيات اجتماعي مسلمانان خود را به نمايش گذاشت.
6- دستيابي به چنين تحولي و نيز چنين اسلامي، مستلزم پذيرش نوعي تجدد در جهان اسلام، هم در عرصة ذهن و هم در عرصة عين است.
درست است كه ما نمي توانيم يكسره تسليم پديدة تجددی شويم كه در غرب تجربه شده است، زيرا علاوه بر بروز آثار بحران در آن اين پديده متناسب با تاريخ، فرهنگ و سابقه و شرايط زندگي غربي بوده است كه در بسياري از جهات با سابقه ذهني، تاريخي و وضعيت و شرايط جوامع ما متفاوت است. ولي اين عدم امكان به هيچ وجه به معني كوبيدن بر طبل سنت پرستي و نفي هر پديدة نو نيست، بلكه بايد با وفاداري به اصول قادر به بازسازي فرهنگ، ادب، اخلاق و شيوه اجتماعي زندگي خود شويم.
به نظر من يكصد سال تجربه جريان اصلاح و احياء در جهان اسلام و تفطن به نقاط ضعف و قوت آن، انديشمندانِ درد آشنا و اصلاحگرانِ واقع¬بين را به آن درجه از پختگي و رشد رسانده است كه بتوانند تعريفي قابل قبول از تجدد در دنياي اسلام بدست دهند و در برابر حركتهاي اسلام¬ستيز از يكسو و جريانهاي واپسگراي شكل پرستِ افراطي ازسوي¬ديگر به¬صورت گفتمان غالب در جهان اسلام بخصوص در ميان نسل نوپاي جوامع ما در آورند.
این راهي است كه بايد پيموده شود و من آثار طلوع این آفتاب روشنگر را در افق سرنوشت امّت اسلامی می بینم و دست نياز خود را در اين زمينه به¬سوي همة آنان كه به عزّت و عظمت امّت اسلامي، سربلندي و پيشرفت كشورهاي مسلمان و به خرد و صلح و عدالت مي انديشد دراز مي كنم.
*سخنرانی در جمع اندیشمندان و اصحاب علم و فرهنگ کویت المكتبة المركزية للشعر العربي
